غزل ۱
به مادران دفاع مقدس
...وچشم ها که دور و برش ریختند تا ...
یک کاسه آب پشت سرش ریختند تا ...
اسپند های تازه ی باغی که سوخت را
در چشم های شعله ورش ریختند تا ...
هی ابر... ابر... ابرترازآسمان شهر
باران شدند روی سرش ریختند تا ...
دارو ندار ! مثل همیشه دعای خیر
در کوله پشتی سفرش ریختند تا ...
قران و آب و آینه ...
ـ کم سن و سال نیست ؟
آیا نمی شود نظرش ... ؟ [ ریختند تا ...]
ـ نه !
روی حرف های خودش ایستاده بود !
هرچند او به بی بی خود قول داده بود ...
ـ بی بی ! تمام می شود این دوری از قرار
آبی بر آتش جگرش ریختند تا ...
ـ مثل پدر برو ! ولی ای کاش مثل او…
دلشوره در دل پسرش ریختند تا ...
پرپر شدند پشت هوایی که می پرید
پرواز توی بال و پرش ریختند تا ...
دنیا به جنگ خورد و درآمد صدای شهر
بی بی نشست خیره به دروازه های شهر ...
غزل ۲
به حضرت زینب (س)
ای کوه با تمامی ی هفت آسمانی ات
باید نوشت از تو و آتش فشانی ات
ای ماه پاره ی شب خانه خراب ها
ای روشن از تو قافله ی کهکشانی ات
پرونده ات چه بود که بعد از هزار سال
دنیا قیام می کند از بازخوانی ات ؟
پای کدام دریا ...پای کدام رود
ای چشمه ی نجیب به سر شدجوانی ات ؟
تو ! مرد یا که زن ,پدری یا که مادری؟
اما چه فرق می کند از مهربانی ات ...!
آدم چقدر آه شده پای صبر تو
دنیا چقدر آب در آتش زبانی ات !
فریاد تشنگان خدا می رسد به گوش
از خیمه های سوخته ی زندگانی ات
تقویم ها بهار ندیدند هیچ وقت
وقتی که رفت کنج قفس نغمه خوانی ات
خاتون ! قسم به عصمت نامت که تا ابد
خون خداست مظهر نام و نشانی ات
دارالاماره های جهان را هنوز هم
دارد خراب می کند آه نهانی ات !
بعد از تو ما و کرب و بلای خطابه هات
بعد از تو ما و موزه ی جنگ جهانی ات !
تاریخ را ورق زدم آه ای عقیله آه ...
رو کرده دست ها را پا درمیانی ات!
علی بهرامی کَهیَش نژاد
